خرید بک لینک
قدیما وقتی نمی شد بین چیزی که ادعا میشه با واقعیت های موجود ارتباط برقرار کنی آدم می موند دم خروس رو باور کنه یا قسم حضرت عباس رو (الانا این مشکل حل شد . مثلا دوستی می گفته می تونی در نهایت بگی: آقا خودش منو خواب نما کرده که فلان خروس، در فلان جا رو بردار و جوری که کسی نبینه اونو سر ببر و چهار تیکه کن ،اونوقت یه تیکه شو بده به سیده فقیری که پنج شکم زاییده و بعدش یه تیکه شو فلان کار و یه تیکه دیگه شو فلان کار و بعد سر آخر تیکه چهارمی رو ببر فلان محل، یه امامزاده ای است اونجا بده به اولین دختر باکره ای که بعد از نماز صبح از در خارج میشه تا حاجتش روا بشه - اونقته که طرف اصلا یادش می ره خروسی بوده و داستانی و .... عوضش یه هزاری بهت میده و می گه تو رو حضرت عباس از طرف منم نایب الزیاره باش و اینو نذر امامزاده کن و ..) ببخشید . خیلی ازموضوع پرت شدم ولی خوب ربط داشت به چیزی که می خوام بگم . چند روز پیش فیلم پیانو رو دیده بودم (سال ساخت۱۹۹۳کارگردان و فیلمنامه نویس: جین کمپیون موسیقی متن: مایکل نایمن بازیگران: هالی هانتر(آدا) ، سام نیل(استیوارت) ، هاروی کایتل(بینز). چون فیلم رو تنها ندیده بودم .وقتی تموم شد در موردش حرف پیش اومد. من هی از تناقضات منطقی در روایت حرف زدم ( در حالی که حواسم بود که ممکن است من با یک درام رودرو نشده باشم که روایت بخشی از اون باشه هر چند فیلم به عنوان یه درام ساخ

برچسب: نویسنده: مهران اسماعیلی تاريخ: جمعه 22 دی 1396 ساعت: 7:13

سر یه ماجرایی دیروز صحبت قند شد . منظورم قند خونه . صحبت قند میشه که میشه یاد عمه ام می افتم (زود و محض احتیاط بگم که عمه من چند سالیه که مرده و دامنش از دست دنیا کوتاهه). در ضمن موضوع کاملا جدیه، چون من عمه ام رو هنوز بعد چند سالی که از مرگش می گذره دوست دارم . این به خاطر نزدیکی ارتباطم با اون نبوده، بلکه بر عکس من اونو خیلی کم می دیدم . یادمه اولین بار که دیدمش کلاس اول یا دوم دبستان بودم . زنی تقریبا فربه اندام که سمت خونه ما می اومد . اسمشو زیاد شنیده بودم و اونوقت بیشتر حس کنجکاوی بود به زنی که عمه ام بود . به هر شکل اتفاق بزرگی بود و همیشه دیدنش اتفاق تقریبا مهم بود . دومین بار کلاس پنجم دیدمش . با پسرعموی پدرم که شوهر دختر عمه ام بود رفته بودم خونه شون . وقتی رفتم حموم . اون اومد و گفت من عمه توام و اشکالی نداره لباس نپوشیده پیشش باشم . منو به اسم پدر (پیر) صدا می زد و همیشه حس می کردم منو خیلی دوست داره . بعدا و بعدها که بزرگتر شدم و فهمیدم کی به کیه و چی به چیه، باز هم هیچ وقت بزرگی و مهربونیش عادی نشد . ده سال آخر زندگیش که معمولا زود به زود می دیدمش، حدودا سالی یکبار به اضافه مراسمات مثل عروسی بچه های فامیل از بیماری دیابت رنج می برد و من حتی چیزی به نام مرض قند رو اولین بار از بیماری اون شنیدم . با اینکه چند سال از مرگش می گذرد، اما هنوز کاملا نبودنش را احساس نمی کنم

برچسب: نویسنده: مهران اسماعیلی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 12:26

از باورهای بی پایه در نظام آموزشی حداقل تا اون موقعی که ما درس می خوندیم نزدیکی و دوستی تاریخ و جغرافیاست . هر چند الانم تو خیلی از مدارس راهنمایی معلم تاریخ و جغرافیا یکیه و این نشون می ده انگار این دو درس یه جوری دوست و رفیق همند .****** اما هر چی دروغه تو کتاب تاریخه و هر چی راسته توی جغرافی . جغرافی خیلی بچه خوبیه . کلا راست می گه . براش مهم نیست این گسلی که می خواد معرفی کنه بالاش یه شهر ده میلیونی هست یا یه شهرستان مرزی توسری خورده مفلوک . یا وقتی می خواد مناطق کم باران و پرباران رو معرفی کنه به میزان پوشش بالای زانوی زنان مناطق مختلف جهان اصلا نگاه نمی کنه . خیلی با آدمها کار نداره . یا سرش پایینه و به زمین نگاه می کنه و یا داره به بالا ، به کوهها و ابرها و آسمون نگاه می کنه . آما تاریخ . خیلی رنده . یه روده راست تو شکم این آدم نیس. صاف توی چشم آدم نگاه می کنه و می گه ما کلا ملت صلح طلب و با فرهنگ و مهربانی بودیم . الماس کوه نور چون خودش رو فقط برازنده خرانه نادرشاه بزرگ می دونسته، از روی بی تابی بال زد و اومد تو خزانه شاه ایران . زنان و پسران خوشگل گرجی هم اونقد شیفته جمال قبله عالم شده بودن که هزار سختی و گرفتاری راه رو بر خود هموار کردند و خودشونو رسوندن به تخت خواب همایونی . همین چند روز پیش یه چیزایی در مورد یه چیزی می گفت که من داشتم شاخ در می آوردم . از اون جایی که

برچسب: نویسنده: مهران اسماعیلی تاريخ: شنبه 16 دی 1396 ساعت: 12:26

صفحه بندی